ادبیات متوسطه ی اول طرقبه
روش های نو وابتکاری در تدریس ادبیات فارسی 
لینک دوستان
تازه حکمت بازی های کودکانه را می فهمم


(زوووووووووووووو) ...


تمرین این روزهای نفس گیر بود....


برچسب‌ها: سخن سبز
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ] [ 23:25 ] [ معصومه هاشمی زاده ]


برچسب‌ها: ضرب المثل ها
[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 20:59 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد مظلومیت خاصی دارد!

باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او!

در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد...

نه پر و بال ریخته اش!!

-----------------------------------------

 

فلسفه الاکلنگ ، اثبات بزرگیِ کسی است که فرو می نشیند

 

تا دیگری پرواز را تجربه کند . . .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
طبق معمول مامانم بابامو صدا زد که بیاد دره شیشه سس رو باز کنه
پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست دره شیشه سس رو باز کنه
مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز کردم و به بابام گفتم : اینم کاری داشت
پدرم لبخندی زد و گفت :
یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زود تر از من میومدی و کلی زور میزدی تا دره شیشه سس رو باز کنی ؟؟؟!!!!!
... ... ... ... یادته نمی تونستی ...
یادته من شیشه سس رو میگرفتم و کمی درش رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه ...
اشک تو چشام جم شد ...
نتونستم حرفی بزنم و فقط پدرم رو بغل کردم.


برچسب‌ها: سخن سبز
[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 20:49 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست .

مراقب باش پایت را رویش نگذاری!

 

انسانی که دوران بی فکری کودکی را پشت سر گذاشته باشد، هرگز حیوانی را بی دلیل نخواهد کشت. حیوانی که به اندازه او حق زیستن دارد.

لئو تولستوی

 

امام صادق علیه السلام: نباید به حیوان دشنام داد!/تهذیب الاحکام،ج 6، ص164/

امام صادق علیه السلام: نباید بر حیوان بیش از طاقتش بار حمل کرد!/المحاسن،ص627/

حضرت محمد مصطفی(ص): سه نفر بر یک حیوان سوار نشوید، زیرا یکی از آنان لعن شده است/کتاب الخصال، ص 99

 
[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 20:19 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

برچسب‌ها: سخن سبز
ادامه مطلب
[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 20:18 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد

دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست

اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود

مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم . . .


برچسب‌ها: داستان ها و حکایات جالب
[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 20:17 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

دو کلمه « آری » و« نه » که تلفظشان آسان می نماید

کلماتی هستند

که برای ادای آن اندیشه ومطالعه فراوان لازم است .
 

اگر هدفی برای زندگی ؛

و قلبی برای دوست داشتن ؛ 

و خدایی برای پرستش داری ؛

بدان که بی گمان خوشبختی !

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود ...

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید...

هرگز لبخند را ترک نکن،حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود ...

 تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی،ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی ...

 هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران ...

 هرگز لبخند را ترک نکن،حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود ...

پيشنهاد مي کنم از امروز .........


ادامه مطلب
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 13:57 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
به يک جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
اوني که زود مي رنجه زود ميره، زود هم برمي گرده. ولي اوني که دير مي رنجه دير ميره، اما ديگه برنمي گرده ...

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
رنج را نبايد امتداد داد بايد مثل يک چاقو که چيزها را مي‏ بره و از ميانشون مي‏ گذره از بعضي آدم‏ها بگذري و براي هميشه قائله رنج آور را تمام کني.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
بزرگ‌ترين مصيبت براي يک انسان اينه که نه سواد کافي براي حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم براي خاموش ماندن.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
مهم نيست که چه اندازه مي بخشيم بلکه مهم اينه که در بخشايش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
شايد کسي که روزي با تو خنديده رو از ياد ببري، اما هرگز اوني رو که با تو اشک ريخته، فراموش نکني.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگ‌ترين هنر دنياست.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
از درد هاي کوچيکه که آدم مي ناله؛ ولي وقتي ضربه سهمگين باشه، لال مي شه.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
اگر بتوني ديگري را همونطور که هست بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو کاملا واقعيه.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
هميشه وقتي گريه مي کني اوني که آرومت مي کنه دوستت داره اما اوني که با تو گريه ميکنه عاشقته.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
کسي که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همين بيشتر از اينکه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش.

و بالاخره خواهيدفهميد که :
هميشه يک ذره حقيقت پشت هر"فقط يه شوخي بود" هست.
يک کم کنجکاوي پشت "همين طوري پرسيدم" هست.
قدري احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.
مقداري خرد پشت "چه ميدونم" هست.
و اندکي درد پشت "اشکالي نداره" هست.

.....


برچسب‌ها: خدا
ادامه مطلب
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 13:51 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...

زاهد گفت: مال تو کجاست؟

جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

زاهد گفت: من هم


برچسب‌ها: جالب ها
ادامه مطلب
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 13:42 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

.gif اینجا باید یک نفس عمیــــــق کشید!! آبشار زیبا تفریحی جهانگردی نسیم خنک رو حس میکن

"کشیدن" فعل سختی است..

گاهی درد

گاهی انتظار

و گاه؛

"دست  کشیدن"

از تمام آنچه خواستی و نشد..


برچسب‌ها: جالب ها
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 2:23 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

  ناله قو

                                                             عشق قوعشق قو

                                           شنیدم که چون قـوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فـریبا بـمیرد
شب مرگ ، تنها ، نشیند به موجی
رود گـوشه ای دور و تـنها بـمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد
شب مرگ ، از بیم ، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی ! آغوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد.

  دکتر مهدی حمیدی شیرازی


برچسب‌ها: شعر
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 1:21 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

1-مادر ، مادر اگر چشمان سرخ پر غمت را، از اشک گاهی سیر می کردم، ببخشید !

گاهی اگر دلواپسی ساده ات را، بی منطقی تعبیر می کردم، ببخشید !
مادر ، مادر اگر چشمت به کوچه خیره می شد، و من همیشه دیر می کردم، ببخشید !
مادر ، اگر گاهی برایت توی قصه، روباه ها را شیر می کردم، ببخشید !
مادر ، مادر فقط یک چیز میخواهم بگویم ، تنها شما را پیر می کردم، ببخشید !!


برچسب‌ها: شعر
ادامه مطلب
[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 21:20 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

- نامت ؟
-
آدم!

-
فرزند چه کسی؟
-
مرا نه پدری ست و نه مادری.     بنویس اول یتیم عالم خلقت!

-
محل تولد؟
-
بهشت پاک

-
اینک محل سکونت؟
-
زمین خاک!


-
آن چیست بر گرده نهاده ای؟
-
امانت است!


-
قدت؟
-
روزی چنان بلند که همسایه خدا… ! اینک به قدر سایه بختم به روی خاک!


-
اعضای خانواده؟
-
حوای خوب و پاک، قابیل دهشتناک، هابیل زیر خاک

-
روز تولدت؟
-
در جمعه ای! به گمانم که روز عشق!

-
رنگت
-
اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه!

-
وزنت؟
-
نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست…! سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین!

-چشمت ؟

رنگی به رنگ بارش باران که ببارد از آسمان!


-
جنست؟

-
نیمی مراست ز خاک و نیمی دگر خدا!

-
شغلت؟
-
در کار کشت امید به روی خاک.

-
شاکی تو؟
-
خدا!!!

-
نام وکیل؟
-
آن هم فقط خدا!

-
جرمت؟
-
یک سیب از درخت وسوسه!

-
تنها همین؟
-
همین و بس!!!


-
حکمت؟
-
تبعید در زمین!

-
نام شریک جرم؟
-
حوای آشنا...
-
ترسیده ای؟
-
کمی...

-
ز چه؟
-
از آن که شوم من اسیر خاک!

-
آیا کسی به ملاقاتت آمده؟
-
بلی!

-
چه کس؟
-
گاهی فقط خدا!

-
داری گلایه ای؟؟؟
-
دیگر گله که نه! ولی...

-
ولی که چه؟
-
حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!

-
دلتنگ گشته ای؟
-
زیاد!

-
برای که؟
-
تنها فقط خدا!

-
آورده ای سند؟
-
بلی!

-
چه؟
-
تنها دو قطره اشک!

-
داری تو ضامنی؟
-
بلی!

-
چه کس؟
-
چه کس به جز خدا!

-
و آخرین دفاع؟
-
می خوانمش چنان که اجابت کند دعا!


برچسب‌ها: شعر
[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 20:59 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

* مردی به پیش زنش آمد و به او گفت : "نمی دانم امروز چه كار خوبی انجام دادم كه یك جن به نزدم آمد و گفت كه یك آرزو كن تا من فردا برآورده اش كنم" زن به او گفت : "ما كه 16 سال اجاقمون كوره و بچه ای نداریم، آرزو كن كه بچه دار شویم. مرد رفت پیش مادرش و ماجرا را برای او تعریف كرد؛ مادرش گفت : "من سالهاست كه نابینا هستم، پس آرزو كن كه چشمان من شفا یابد" مرد از پیش مادرش به نزد پدرش رفت؛ پدرش نیز به او گفت : "من خیلی بدهكارم و قرض و قوله زیاد دارم از اون فرشته تقاضای پول زیادی كن"
مرد هرچه كه فكر كرد هوای كدامشان را داشته باشد؟

كدام یك از این افراد تقدم دارند،زنم؟ مادرم؟ پدرم؟
تا فردا راه چاره را پیدا كرد و با خوشحالی به پیش جن رفت و گفت :

" آرزو دارم كه مادرم بچه ام را در گهواره ای از طلا ببیند.


برچسب‌ها: داستان ها و حکایات جالب
[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 19:59 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

     

خدا قوت


برچسب‌ها: متفرقه ها
[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 17:35 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
لئوناردو داوينچي"به هنگام كشيدن تابلوي شام آخر،دچار مشكل بزرگي شد.او مي بايست نيكي را به شكل«عيسي» و بدي را به شكل «يهودا»يكي از ياران عيسي، كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند،تصور مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرماني اش را پيدا كند.روزي در يك مراسم همسرايي،تصوير كامل مسيح را در چهره ي يكي از جوانان همسرا يافت.

جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش طرحهايي  برداشت 

                                                                 

 سه سال گذشت،تابلو شام آخر،تقريبا تمام شده بود اما داوينچي هنوز يراي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.نقاش پس از روزها جستجو،جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت. از دستيارانش خواست او را به كليسا بياورند.گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند. دستياران داوينچي سر پا نگهش داشتند و در همان حالت،داوينچي از خطوط بي تقوايي،گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بود،طرحي كشيد.   وقتي كار تمام شد گدا،كه ديگر مستي از سرش پريده بود،چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از گفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلا ديده ام.»                                           داوينچي شگفت زده پرسيد:  «كجا؟»                                                                                                                                 سه سال قبل ....پیش از اينكه همه چيزم را از دست بدهم،زماني كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم و زندگي زيبايي داشتم،هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم....!!


برچسب‌ها: داستان ها و حکایات جالب
[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 13:22 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
سکانس اول:

حرف دلت رو امروز بزن!

اگر امروز گفتی اسمش حرفِ دلِ

اگر نگفتی فردا میشود دردِ دل ...

سکانس دوم:

بچه که بودی از نقاشی هایت هم 

می توانستند به روحیاتت پی ببرند...

بزرگ که می شوی  ،

 از حرفهایت هم نمی فهمند 

در دلت چه خبر است !

سکانس سوم:

خداوند سرچشمه و منشا

همه محبتهاست

 و برای در آغوش کشیدن ما

لحظه شماری می کند ...

از بنده هایش دور شویم

و به آغوش خودش پناه ببریم...

سکانس چهارم:

پس بیا

مشکلات و دردها را 

دورت نچین تا دیوار شوند ...

زیر پایت بگذار تا پله شوند ...

سکانس پنجم:

پروانه من !

پيله ات را بشكاف ،

تو به اندازه پروانه شدن زيبايي...

[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 13:19 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
صدای باران زیباترین ترانه خداست که طنینش زندگی را برای ما تکرار می کند؛

نکند فقط به گل آلودگی کفشهایمان بیندیشیم!؟


ادامه مطلب
[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 12:28 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

 

دربهاری که پر از معجزه واحساس است

هفت سینم سین سیماي تورا کم دارد

------------------------------------------------------------

کـشـتـی نـسـاز ای نــوح طــوفـان نخواهد آمد

 

بـر شــوره زار دلــهــا بــــــــــاران نـخـواهد آمد

 

شــایــد خـــدا بـه شــعــرم لــبخند زند ولیکن

 

جائی که سفره خالیست مـهـمـان نخواهد آمد

 

رفـتـی کــلاس اول ایــن جــملــه را عوض کن

 

آن مـــــرد تــا نــیــایــد بــــــــــاران نخواهد آمد
-----------------------------------------------------------------------

خوش به حال سال نود و دو!

که ماه دوازدهمش را دید

و بد به حال ما

که هنوز در انتظار دیدنش چشم به راهیم

روزها می گذرد و ما بدون آن طبیب دلها از این شاخه به آن شاخه می پریم دنبال خوبی زیبایی آرامش خوشبختی می گردیم ولی افسوس ...

گفته بودم غم دل با تو بگویم چو بیایی

    چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ...وقت است که باز آیی 

 


برچسب‌ها: شعر
[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 12:22 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

دستم در دبه بود دبه درش دستم بود !

ﯾﻪ ﯾﻮﯾﻮﯼِ ﯾﻪ ﯾﻮﺭﻭﯾﯽ

لای رولت رنده ی لیمو رفته

چه ژست زشتی

دل به دلت دله این دله دل مرده بده بده دل که بد آورده

سه سیر سرشیر سه شیشه شیر!

لیره رو لوله لوله رو لیره

سپر عقب ماشین جلویی زد به سپر جلو ماشین عقبی

کانال کولر تالار تونل

افسر ارشد ارتش اتریش

سه سیخ سوشی ، سیخی شیش هزار

زیرۀ ریزه میزه از زیر میز می ریزه:

غولارو با قند گول می زنیم

ریش شیر�گر به سه ساعت سواچ نگاه میکنند؛کدام جادوگر به کدام ساعت نگاه میکند

قوری گل قرمز
اگزیستانسیالیسم
شست ، سشوار کرد:
شیخ شمس علی در شمس آباد:
۶سیخ جیگر سیخی ۶ هزار:
تاجر تو چه تجارت می کنی ، تو را چه که چه تجارت می کنم؟

دختر خر ما تو دخل و خرج خیط کاشته بود

لورل روی لوله ریل راه می رفت.

کارل و لرل کارها رو رله کردن

دزدی دزدید ز بز دزدی بزی عجب دزدی که دزدید ز بز دزدی بزی

سه دزد رفتن به بز دزدی یه دزد یه بز دزدید یه دزد دو بز دزدید:

ششلیک شنسل ، شنسل ششلیک:

دستِ راستِ ماستِ سُسه

کوکتل کتلت ، کتلت کوکتل

رالی لاری

سمسار تو سمساریش پوست سوسمار داشت

منوچهر با یه بقچه پر تربچه، توی باغچه، خورد پیازچه!

انگور انبه ازگیل اورانگوتان


برچسب‌ها: روش ابتکاری دبیر
[ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 ] [ 14:58 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

ظـاهرت هسـت چنـانی کـه خجـالــت نکشــی؟

باطـنت هســت پسـندیـده ی صـاحـب نظــری؟

خــانـه ات لایـق او هســت کـه مـهمـان گردد؟

لــقـمه ات درخوراوهســت کـه نـزدش ببـری؟

پـول بـی شـبـه و سـالـم ز همـه دارایـی سـت؟

داری آن قــدرکـه یـک هدیـه بـرایـش بـخری؟

حـاضـری گوشـی هـمـراه تورا چـک بـکـنـد؟

باچـنین شـرط کـه درحـافـظـه دسـتـی نـبـری؟

واقـفـی برعـمـل خویـش تو بـیـش از دگــران

مـی تـوان گفـت تـوراشـیعـه ی اثـنی عشـری؟


برچسب‌ها: شعر
[ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ] [ 12:25 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 23:17 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
 
Pic009

برچسب‌ها: سخن سبز
ادامه مطلب
[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 23:1 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

 

ازکسانی که از من متنفرند ممنونم ، آنها مرا قویتر می کنند .
از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم ، آنها قلب مرا بزرگتر می کنند
.
از کسانی که مرا ترک می کنند ، ممنونم آنان به من می آموزند هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست
.
از کسانی که با من می مانند ممنونم ، آنان به من معنای عشق و دوستی را نشان می دهند . .

ازکسانی که ....


برچسب‌ها: سخن سبز
[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 21:4 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا  بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی : ترس یا حقیقت؟

 لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

 

لازم است گاهی پای کامپیوترت و موبایلت نباشی، پیامک و اینترنت وگوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

 لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی  در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟


برچسب‌ها: سخن سبز
[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 20:1 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
 1- آدم های معمولی فکر می کنند پول چرک کف دست و ریشه همه بدی هاست، در حالیکه از نظر ثروتمندان فقر ریشه همه بدی هاست.

برچسب‌ها: سخن سبز
ادامه مطلب
[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 19:37 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

 

فقط گوشه چشمی از خدا برای خوشبختی کافیست

شما را به تمام نگاهش می سپارم ......


برچسب‌ها: سخن سبز
[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 19:24 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.

. کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.

. کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.

. کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.

. کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.

. کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.

. کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.

کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.

کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.

کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ می گويد زن و شوهر است.

کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.

کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.

کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است.

و کسی هم که با دروغ  دل دیگران را بشکند خدا به او رحم کند .

[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 19:20 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

بگذار باد در موهای تو بوزد اگر موهای تو نبود باد بی جهت می وزید.


برچسب‌ها: سخن سبز
[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 2:0 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

شعر 104

باده را من خورده ام چشمت چرا دارد خمار          باده ناخوردی نگارا ، پس  تو را مستی چکار

گر به من میلی نداری پس چرا آیی برم                   چون که می آیی برم از من چرا گیری کنار

ماه من مستانه می گردی به قربانت شوم         چشم بگشا سوی مشتاقان و خود مستانه دار

چون مرا بینی به رخسارت بیندازی نقاب                  روز روشن را کنی در پیش چشمم لیل تار

صد کرشمه می نمایی یک قدم تا می زنی                   با هزاران عشوه و ناز و ادا و گیر و دار

از خدا خواهم که چون منصور بر دارم کنند                      گر بود زلفین عنبر سای و تو زنجیر دار

رحم کن ای نازنین بر حال زارم از کرم               زان که " ارحم ترحم " است از قول احمد یادگار

زار و افکارم ز درد جور بیداد رقیب                           آه و افغان می کنم از درد و غم لیل و نهار

چون تکلم می کنی جان را فدایت می کنم         چون خرامان می شوی جان را کنم هر دم نثار

گر دو دست خود حمایل سازم اندر گردنت                         آن بود تعویذ دفع چشم زخم نابکار

می کش از غمزه و از بوسه ما را زنده کن                       تا که از خوف رجا جانم شود امیدوار

دوصد پنجاه و یک تعداد نام آن صنم                    هست اگر بشناسی او را باز از نو کن شمار

              در جهان شوری دگر انداختی صابر تو باز                 تا زبان در شعر بگشادی تو از طبع فکار

در استقبال از این شعر حافظ که فرموده :

شربتی زان لب لعلش نچشیدیم و برفت   

روی مه پیکر او سیر ندیدیم   و برفت

صابر هم گفته :

وصف توصیف رخش تا که شنیدیم برفت               روی آن ماه لقا سیر ندیدیم و برفت

به هوای رخ او ناله و افغان کردیم                   چون قد دال ز هجران بخمیدیم و برفت

این چه شه بود که نادیده غلامش گشتیم       مهر او بر دل و بر جان نخریدیم و برفت

همچو جامی به طواف سر کویش رفتیم          چه کنم بر سر کویش نرسیدیم و برفت

زان لب لعل که سر چشمه حیوان بوده است         قطره آب حیاتی نچشیدیم و برفت

به هوای رخ آن ماه لقا صابر زار                 دست از جان و دل خود بکشیدیم و برفت

شعر 50

یا رسول الله قدت از سرو بوستان خوشتر است     تار هر موی تو از صد سنبلستان خوشتر است

در تکلم غنچه را گر واکنی ریزی شکر                    هر کلام و لفظ تو از شکرستان خوشتر است

گوهری کز امر حق افتاده اندر خاره سنگ      پیش چشم اهل بینش از دو صد کان خوشتر است

بوی جان آید ز نامت یا رسول هاشمی                لیک نام دلکشت از عالمی جان خوشتر است

عالم  کون و مکان موجود گشتند از عدم              گرد نعلین تو از صد کون و امکان خوشتر است

خوش بدی گر گرد درگاه تو را سودی به چشم    خاک کویت لا جرم از خلد رضوان خوشتر است

خلعت لولاک از حق آمده بر قامتت                   که رسول ما ز عرش فرش امکان خوشتر است

شمس هفتم آسمان را گوی کم نازد ز حسن     کز جمالت صد درج  والشمس قرآن خوشتر است

شرع انور شد ز حکم ناظق فرمان تو                      شوکت فقر تو از تخت سلیمان خوشتر است

یک عنایت از تو اندر حال عاصی روز حشر               حال عاصی از شه ایران توران خوشتر است

از عنایات طفیل مدح تو ای کان جود    

شعر صابر هر زمان از در غلطان خوشتر است

شعر 89

رخ چون شمس تابانت عجایب طلعتی دارد                     به زیب و زینت قامت چه نیکو صورتی دارد

دو چشمان خمارینت عجب مستانه دلشوخست      به این مستی چه بی باکی چه نیکو حالتی دارد

کنار آب و پای بید و یار سرو قد ساقی                      شراب لعل نوشیدن چه خوش کیفیتی دارد

مرو در نزد هر دون همت ناکس به دریوزه                       به درگاه کریمی رو  که زیبا دولتی دارد

نگارم بی محابانه مشو در مجلس رندان                  به این رقص سماع بنگر چه نیکو عصمتی دارد

نموده ترک از صابر که باشد مفلس حیران

گرفته عاشق دیگر که مالی دولتی دارد

 شعر30

نام تو طاها بود روی تو شمس الضحی      خلق تو خلق العظیم موی تو لیل سجی

ماه مزمل خطاب شاه مدثر ماب           آمده قرآن کتاب وصف تو از ذوالعلا

پایه تختت فلک خادم راهت ملک         کشته ز دلها ...... تیر غمت بارها

خواجه امی لقب سید طاها نسب           چشم و چراغ عرب بر عجمی رهنما

ذات تو خیر الرسل هادی اهل سبل             با خبر از جزء و کل در حرم کبریا

کاشف اسرار کن معدن علم لدن             لیلی اهل جنون  یوسف مصری لقا

فتح جنود است و جیش گلبن باغ قریش         مایه شادی و عیش نام تو بر جان ما

سرور اهل یقین هادی دنیا و دین                   بهر تو کون .........بود خدایت بنا

پیشرو کاینات هادی راه نجات               باصره شش جهات مقصد حق ذوالعلا

مهبط روح الامین قاضی شرعی و دین             حب تو حبل المتین  در تک چاه بلا

سید والا تبار خواجه اقصی گذار                      عرش ازو برقرار نه فلک و فوقها

پادشه کامکار  فقر ازو افتخار                   شافع روز شمار بر همه شاه و گدا

لعل تو آب حیات امر تو فردا برات              وقت حیات و ممات باد   رخت غم زدای

صابر بی خانمان احقر خلق جهان

از کرمت وارهان  از همه رنج عنا

شعر 31

ای پادشه ملک خداوند لقا را      یک نام خوشت گفته خداوند تو طاها

لولاک ز وصف تو زند دم به همه حال     افلاک اشارت بود از رفعت اعلا

ار وصف شب وصل  و النجم بیابی     یک رمز شد از شرح بیانش فتدلی

از جمله مقدم تویی السید کونین         از جمله موخر تویی ای اصل بیان ها

یک ذره ز وصف رخ زیبای تو والشمس         یک نقطه ز لعل رمز لب تو فاوحی

شد تکیه گهت عرش برین در شب معراج       شد خلوت خاص تو در آن لحظه او ادنی

شد چاکر خدام تو صد آدم و ادریس             حیران قدت گشته ز جان اشجر طوبی

صد نوح به گرداب غمت رفت به کشتی        افتاده به طوفان بلا بی سر و بی پا

شد آتش عشقت به ابراهیم گلستان        از همت تو سر زده زان روضه خضرا

دربان در عشق تو داوود و سلیمان          شد کشته تیغ غم تو جرجیس و یحیا

موسی ید بیضا نموده است به نامت             فرعون به قهر تو فرورفته به دریا

صد عظم رمیم از دم جان بخش عظیمت        شد زنده جاندار به انفاس مسیحا

گر مهر تو در دشت و در کوه نبودی        کی گل شدی از خار برون چشمه ز خارا

انعام تو بر کون و مکان شامل حالست              اسرار جهان جمله به نزد تو هویدا

صابر بگشا دست زبان تا که به اشعار

در مدح تو ای گل شده چون بلبل گویا


برچسب‌ها: شعر
[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 1:51 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

معصومه هاشمی زاده ، در سال تحصیلی جدید ، دبیر ادبیات آموزشگاه شهید انوری
طرقبه (استان خراسان رضوی)هستم.

هدف از ایجاد این وبلاگ تبادل تجربه می باشد.
لطفا جهت مشاهده تمامی مطالب روی عناوین مطالب در قسمت بالا کلیک کنید . ممنون از نظرات سازنده شما عزیزان.
بزرگترین حسن وبلاگ مثل کتاب ،انتقال راهنمایی ها از نسلی به نسل های دیگر است.
امام صادق (ع) فرمودند : دانشت را بنویس ودر میان برادرانت بپراکن که چون از این سرای در گذشتی ،نوشته هایت را به میراث گذاری . زیرا برای مردم روزگاری پدید می آید که با هم تماس ندارند مگر به وسیله نوشته های یکدیگر.
برچسب‌ها وب
شعر (22)
خبر (2)
خدا (1)
امکانات وب
Online User