ادبیات متوسطه ی اول طرقبه
روش های نو وابتکاری در تدریس ادبیات فارسی 
لینک دوستان
  • بولانماسا دورولماز(خراب اولماسا آباد اولماز) .
    • «شرط آبادانی و اصلاح، به هم خوردن و از بین بردن برخی از شرایط و موارد است».
    • تنبل قادئنئن ، قئزی زیرنگ اولار.
      • «زن تنبل ، دختر زرنگ خواهد داشت».
    • توک ایله دری،اوره کده ن سو ایچه ر.
      • «مو و پوست از دل آب میخورند(وضعیت پوست و مو را دل آدم مشخص میکند)».
    • حیوانئن دیشینه باخارلار ،اینسانئن ایشینه.
      • «سلامت حیوان به دندان است وشایستگی انسان به عملش».
    • دوواری نم یئخار ،اینسانی غم.
      • «دیوار را رطوبت ویران می کند انسان راغم».
    • سن آقا ، من آقا ، اینکلری کیم ساغا؟
      • «تو آقا ، من آقا ، راستی !گاوها را کی بدوشد ؟!».
    • سیدر کافیر موفته اولسا اوزان اول.
    • کچی نین اجلی گلنده باشین چوبانین چوماغینا سورتر.
      • «وقتی عمر بز به سر آمد، خودش را به چماق چوپان می مالد».».
    • کدخدانی گور، کندی چاپ .
      • «اگر در جایی خواستی به هدف و مقصود خود دست یابی دل صاحب ورئیس آنجا را بدست آور و سپس هر کاری خواستی بکن».
    • مرند اولوسو کیمین اوزانئر(مرند اولوسو دور).
      • «مانند مرده های مرند دراز میشود».
    انسان از پیروزی چیزی یاد نمی گیرد ولی از شکست خیلی چیزها یاد می گیرد.
  • آتا ائوینده اوگئی آنا _ار ائوینده قایئن آنا.
    • «در خانه ی پدر نامادری- در خانه ی شوهر مادر شوهر».
  • آجیندان یاتیب گون اورتادا دوروب .
    • «از زور گرسنگی شب می خوابد و بعد از ظهر بیدار می شود».
  • آجین قارنی دویار، گوزو دویماز.
    • «حریص دايم در غم است، هرچه دارد پندارد کم است».
  • آسلانین ائر‌کک دیشی سی اولماز.
    • «شیر نر و ماده ندارد».
  • آللاه آدامئن عمروندن گؤتورسون ، قویسون شانسئنئن اوستونه.
    • «خدا از عمر آدم بردارد ، به شانسش اضافه کند».
  • آناسئنا باخ قئزئنی آل،قئراغئنا باخ بئزینی آل.
    • «در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن».
  • ایو ساتان بیر ایل دولتی اولار ایو آلان بیر ایل کاسب.
    • « هر کی خونه بفروشه یک سال وضعش توپ میشه و اونی که خونه می خره یک سال بی پولی میکشه»
  • ار آخار چای دی آرواد سویون بندی.
    • « شوهر رود در جریان است و زن آب بند است (زندگی جمع می کند)»
  • اوباشداآغلاماق بوباشدا سئزئلداماقدان یاخشئدئر.
    • «ناله کردن در ابتدا از گریه کردن در انتها بهتر است(احتیاط اولیه بهتر از پشیمانی و گریه کردن در پایان کار است)».
  • اوجوزدان باهاسی اولماز.
    • « همیشه جنس گرانبها مرغوب و باصرفه تر است».
  • ایلانی اوتوب اژدها اولوب .
    • «مار را قورت داده شده اژدها».(مار خورده افعی شده)
  • بورجلو بوشلونون ساغلئغئن ایستر.
    • «طلبکار سلامتی بدهکار را می خواهد تا زنده باشد و بتواند دین خود را ادا نماید».

برچسب‌ها: ضرب المثل ها
[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 0:0 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

چهار تا مهندس برق، مكانیك، شیمی و كامپیوتر با یه ماشین در حال مسافرت بودن كه یهو ماشین خراب میشه. خاموش میكنه و دیگه هر چی استارت میزنن روشن نمیشه.

میگن آخه یعنی چی شده؟
مهندس برقه میگه: احتمالا مشكل از مدارها و اتصالاتو سیم كشی هاشه.
یكی از اینا یه ایرادی پیدا كرده.
مهندس مكانیكه میگه: نه بابا، مشكل از میل لنگ یا پیستوناشه كه بخاطر كار زیاد انحراف پیدا كرده.
مهندس شیمیه میگه: نه، ایراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان كنندگیشو از دست داده.
میبینن مهندس كامپیوتره ساكته و هیچ چی نمیگه. بهش میگن: تو چی میگی؟
مشكل از كجاست؟ چیكارش كنیم درست شه؟
مهندس كامپیوتره یه فكری می كنه و میگه: نمیدونم، ولی بنظرم پیاده شیم، سوار شیم شاید درست شده باشه

ادامه مطلب
[ جمعه بیستم تیر 1393 ] [ 22:45 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

می گذشتم صبحدم    در عرصه گلزار کج                   ناله بلبل شنیدم با فغان و زار کج

گل نشسته کج به تخت خسروی مثل شهان            پای تختش ایستاده بندگان خار کج

سوسن و نسرین به هم پیچیده کج کج جملگی     سنبل و صد برگ و لاله با دل خونبار کج

کج کج اندر کوچه باغی کج شدم کردم نظر             باغ را دیدم تمامی من ،در و دیوار کج

کج بدیدم شاخ های آن درختان را تمام             بلبل و قمری همه سر مست از گفتار کج

از کجی های زمانه کج شنو از من سخن                  گردش دور زمانه چرخ کج رفتار کج

کج نظر سازد نگارم سویم از بخت کجم                     زلف کج ابروش کج آن طره طرار کج

در سوی میخانه کج کج می شدم دیدم تمام     جام کج ساقی کجست و شاهد خمار کج

صوفیان و زاهدان در صومعه یکسو کجند       سبحه کج هم خرقه کج هم طره ی دستار کج

عالمان در مدرسه درس از کجی خوانند هم          جمله شاگردان مدرس طالب لب یار کج

قاضیان کج مفتیان کج محکمه {  }                      قانون ایشان کجست و خادم دربار کج

شیخ کج ملا کجست و سید و سادات هم             واعظان را وعظ کج هم گفته اخبار کج

جمله درویشان کجند و فعل و هم افعالشان      خرقه کج کشکول کج هم حلقه دستار کج

کربلایی ها و حاجی های آن دوران کجند              جمله قطاع الطریق و جمله آدمخوار کج

پادشاهان کج نشسته بر سریر سلطنت            بندگان کج چاکران کج جمله خدمتکار کج

حکم کج فرمان کجست و هم تمییز عدلشان           نایب مالدار کج      مستوفی دربار کج

زارعین این زمان چون باقی خلقان کجند               جمله دهقان کدخدا و خان صاحبکار کج

کج بود یکسر حکیمان و طبیبان این زمان     شیشه کج هم حقه کج هم ناخوش و بیمار کج

در سوی بازار رفتم در تفرج دیده ام                   خلق کج کاسب کج و هم کوچه و بازار کج

دست فروش و کفش دوزان کج بوند چون دیگران     کاسبان یکسر همه سوداگر و عطار کج

محرمان احرام بندد قافله سوی حجاز                   گر به چشم دل ببینی قافله سالار کج

راستی معدوم ناپیدا شده اندر جهان                  خلق عالم جملگی را کار هم کردار کج

صابرا کج تر ندیدم از خود اندر روزگار  

بسکه گردیدم به زیر گنبد دوار کج  


برچسب‌ها: شعر
ادامه مطلب
[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 0:22 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

ای چهره زیبای تو ، شد رشک شمس خاوری         

از عکس روی مهوشت   حیران بود حور و پری

از تاب زلف گیسویت ، آتش به هندوستان فکند       

 از چشم مست جادویت بشکن تو سحر سامری

از عارض چون گلستان ، بشکن تو زیب بوستان      

 خال سیه کافرستان       گیرد خراج از کافری

ابرو کمان مژگان خدنگ ،سینه چو شیشه دل چو سنگ      

 پر زیب و زینت شوخ و شنگ مویت چو مشک تاتری

ای شوخ و شنگ و مهترم ،   بنگر به حالم از کرم          

 چندین مکن جور و ستم       ترس از زمان داوری

از درد و عشقت هر سحر ، گم می کنم من باز سر         

  تا کی خورم خون چگر     چون غنچه های احمری

کردم سیاحت در جهان     بسیار دیدم گلرخان           

 نادیدم اندر این زمان      مانند تو سیمین بری

بر صابری کم کن {    }  باشد دمادم اشکریز       

  از من مکن چندین گریز    مشتاق آل تاتری


برچسب‌ها: شعر
[ چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ] [ 23:51 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است


دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


ادامه مطلب
[ دوشنبه شانزدهم تیر 1393 ] [ 1:9 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
در جلسه اول آموزش شعر در کلاس با همین اشعار کودکانه شروع کنید.

روی تخته بنویسید اتل متل .....تا با هر کلمه ای خواستند ادامه دهند.

مثلا اتل متل یه جوجه... یا اتل متل یه باغچه ......یا اتل متل یه گنجشک... و یا هر کلمه دیگر.

سپس برایش یک تصویر بکشند. تا ذوق شعری و هنری با هم و کم کم شکوفا شود.

اتل متل یه مورچه

قدم میزد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد
پای اونا لگد کرد
مورچه ی پا شکسته
راه نمیره نشسته
بابرگی پاشو بسته
نمیتونه کار کنه
دونه ها رو بار کنه
تو لونه انبار کنه
مورچه جونم تو ماهی
عیب نداره سیاهی
خوب بشه پات الهی

اتل متل یه مورچه
قدم میزد تو کوچه 
اومد یه کفش ولگرد
پای اونا لگد کرد
مورچه ی پا شکسته
راه نمیر

برچسب‌ها: آموزش شعر
[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 3:24 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

 

در یکی از جلسات انجمن اولیا از والدین  بخواهید برای قرزندانشان نامه ای بنویسند و دانش آموزان سر کلاس بخوانند برای نمونه خودتان نامه ای را برایشان بخوانید و از فواید نوشتن نامه در عین نزدیک بودن برایشان بگویید.

دخترم ، عزیز دلم تو به دنیای خالی من مفهوم بخشیدی و روح مرا از عشقی والا و بیکران سرشار ساختی . آنقدر که هر جا که بروم هرگز تنها نخواهم بود.

تو عاشقانه ترین فصل از کتاب منی    غنای ساده و معصوم شعر ناب منی

وقتی قدم به قلبم نهادی ، ویرانه ی این قلب شکسته را امیدی تازه بخشیدی .

وقتی طنین صدایت کاشانه قلبم را پر کرد روزگار خاکستری و شب های تاریک و خموش زندگی و لحظه های تلخ عمر مرا از یادم برد.

وقتی چشمان زیبایت را که به وسعت دریا بود و به پاکی و زلالی آب ، به من دوختی و لب های زیبای  تو برایم سخن گفت ، زندگی ام رنگ تازه ای به خود گرفت و تازه توانستم امید را به گونه ای نو معنا کنم.

آری پرنده کوچک قلبم ، زندگی در کنار تو و در رویای تو بودن برای من زیباست.


برچسب‌ها: روش ابتکاری دبیر
ادامه مطلب
[ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ] [ 7:29 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

اگر روزی …
محبت کردی بی منت ! لذت بردی بی گناه ! بخشیدی بدون شرط…
بدان آن روز واقعاً زندگی کرده ای
[ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ] [ 3:13 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

در میان خیل خوبان پادشای من تویی                      در میان ماه رویان دلربای من تویی

طاق ابروی تو را محراب سازم هر نماز                 قبله و هم کعبه و هم مقتدای من تویی

از میان خوبرویان بر گزیدم من تو را                 اصل مطلب  ز ابتدا  تا منتهای من تویی

دو صد پنجاه و یک تعداد نامت می شود             ورد هم اوراد در صبح و مسای من تویی

همچو مجنون کوه و صحرا می نوردم روز و شب       لیلی گل چهره شیرین صفای من تویی

با رقیبان تو دارم بحث و تفتیش و جدال           باعث این گفت و گوی و ماجرای من تویی

در خیالت یا به دیرم یا که اندر کعبه ام             فی الحقیقت در طریقت رهنمای من تویی

شد گدای درگه الطاف تو صابر عیان

منعم با جود و احسان و سخای من تویی


برچسب‌ها: شعر
[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 3:15 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

حکيم انوري از ستاره شناسان زمان خود بود. او علاوه بر اينکه منجمي ماهر و شاعري زبردست در دوره خود به شمار مي رفت از طب و فلسفه مشائي نيز بهره وافر داشت.
 اين شاعر بر اساس يافته هاي نجومي خود پيش بيني کرده بود که در فلان شب چنان باد شديدي خواهد وزيد و توفان سهمگيني ايجاد خواهد شد که هيچ بناي مستحکمي در آن ناحيه بر جا نخواهد ماند. مردم از ترس خود به زير زمين ها و غار کوه ها پناه برده و ثروتمندان به خانه هاي دو يا سه طبقه كه در زير زمين بنا کرده بودند، رفتند. ولي در آن شب حتي نسيمي هم نوزيد که شمعي را که پيرزني برافروخته بود خاموش سازد. اين پيشگويي تا مدت ها بر سر زبان ها افتاد، حتي شاعران در اين مورد چنين سرودند:
    گفت انوري که از بادهاي سخت/ ويران شود عمارت و کاخ هاي سکندري
    در روز حکم او نوزيده است هيچ باد/ يا مرسل الرياح تو داني و انوري
    اما در آن روز چنگيز مغول به دنيا آمد که ويراني هاي او کمتر از ويراني هاي پيشگويي انوري نبود.انوري که از او سخن به ميان آمد در اواخر قرن پنجم در سرخس به دنيا آمد. وي در قرن شش از شاعران معروف به شمار مي آمد تا حدي که در شعري منسوب به جامي او را جزو سه تن از پيامبران شعر فارسي شمرده اند.
    در شعر سه تن پيامبرانند/ هر چند که لانبي بعدي
    اوصاف و قصيده و غزل را /فردوسي و انوري و سعدي


برچسب‌ها: حکایت های جالب
ادامه مطلب
[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ 1:28 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

یک انشای خاص کتبی یا شفاهی بسیار دوست داشتنی برای شما و دانش آموزانتان.

چیزی که  حسی نوستالژیک را برایت زنده می‌کند چیست؟

تا به حال شده به خاطره ای از گذشته تون فکر کنید و دلتون برای اون لحظه خاص، برای اون آدمها و برای اونی که خودتون بودید تنگ نشه و هوس اون لحظات رو نکنید؟ نمیدونم چرا این حس برگشت به مبدا جالبه. کمک به افراد برای تحریک احساسات نوستالژیک اون‌ها یکی از بزرگ‌ترین کارهایی ست که می‌تونی برای اون‌ها انجام بدی.

گاهی درجست و جو، حسرت و اشتیاق برای  زمان ها و چیزهای ازدست رفته ی گذشته هستی.میل به بازنمایی داری. دلتنگی شدید برای زادگاهت هر چند که ،جایی که زندگی

می کنی زیباتر و راحت تر هم باشه.

گاهی نقاط عطف شخصی و یادآوری های خوشایندی در زندگی وجود داره.
  دانشمندان معتقدند که نوستالژی ،نوعی گرایش طبیعی در انسان است که برای همه وجود داره.

به طور میانگین ، مردم هفته ای یک بار دچار این حس می شن اون هم به وسیله روبه رو شدن  با احساسات رمانتیک ،اوقات خوش گذشته ، شنیدن  یک قطعه موسیقی و ملودی خاطره انگیز  و دیدن یک قطعه عکس قدیمی ، دیدن افراد ، مکان ها ، منظره ها ، اتفاقات مهم ،طعم ها و عطر و بوهای آشنا و یادآوری کننده کودکی .  از لباسها گرفته تا دکور صحنه و حتی تیپ هایی که مربوط به روزگار دیگری هستند. دلخوشی های کوچکی مثلا بیسکویتی که طعم کودکی می ده یک مدل خاص نشستن،گرفتگی صدای شخصی که دوستش داشتی.

چیزهایی که برای خود من  خاطره انگیزه : قدم زدن زیر باران و بوییدن کاه گل باران خورده ،بوی قلیان های قدیمی نه میوه ای های جدید،هم صحبت شدن و سر به سر پیرمردها گذاشتن ،خونه های خیلی سنتی  با کرسی و چراغهای نفتی و سه فتیله ای، بوی اسفند ، زیره و داروهای گیاهی عطاری ها ،صدای نی چوپان و گله گوسفندان ،بوی پهن گاو ،جنگل و......

(کلا محیط روستا )

واقعا به رویاهای گذشته فرو میرم و دوباره انرژی می گیرم.


برچسب‌ها: روش ابتکاری دبیر
ادامه مطلب
[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ 0:49 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

یاران وبلاگی ،  نگاشتن تجربه های ارزشمندکوچک و بزرگ  شما  در بخش نظرات در هر زمینه ای

لطف بزرگی در حق من خواهد بود .

قبلا از همکاری های شما سپاسگزارم.


برچسب‌ها: روش ابتکاری دبیر
[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 19:50 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
دیدار تو ای عشق نهان روشن و قطعی است      

      چشم من اگر پنجره ای سوی تو باشد.


برچسب‌ها: شعر
[ جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ] [ 1:51 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
تازه حکمت بازی های کودکانه را می فهمم


(زوووووووووووووو) ...


تمرین این روزهای نفس گیر بود....


برچسب‌ها: سخن سبز
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ] [ 23:25 ] [ معصومه هاشمی زاده ]


برچسب‌ها: ضرب المثل ها
[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 20:59 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد مظلومیت خاصی دارد!

باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او!

در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد...

نه پر و بال ریخته اش!!

-----------------------------------------

 

فلسفه الاکلنگ ، اثبات بزرگیِ کسی است که فرو می نشیند

 

تا دیگری پرواز را تجربه کند . . .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
طبق معمول مامانم بابامو صدا زد که بیاد دره شیشه سس رو باز کنه
پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست دره شیشه سس رو باز کنه
مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز کردم و به بابام گفتم : اینم کاری داشت
پدرم لبخندی زد و گفت :
یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زود تر از من میومدی و کلی زور میزدی تا دره شیشه سس رو باز کنی ؟؟؟!!!!!
... ... ... ... یادته نمی تونستی ...
یادته من شیشه سس رو میگرفتم و کمی درش رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه ...
اشک تو چشام جم شد ...
نتونستم حرفی بزنم و فقط پدرم رو بغل کردم.


برچسب‌ها: سخن سبز
[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 20:49 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست .

مراقب باش پایت را رویش نگذاری!

 

انسانی که دوران بی فکری کودکی را پشت سر گذاشته باشد، هرگز حیوانی را بی دلیل نخواهد کشت. حیوانی که به اندازه او حق زیستن دارد.

لئو تولستوی

 

امام صادق علیه السلام: نباید به حیوان دشنام داد!/تهذیب الاحکام،ج 6، ص164/

امام صادق علیه السلام: نباید بر حیوان بیش از طاقتش بار حمل کرد!/المحاسن،ص627/

حضرت محمد مصطفی(ص): سه نفر بر یک حیوان سوار نشوید، زیرا یکی از آنان لعن شده است/کتاب الخصال، ص 99

 
[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 20:19 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

برچسب‌ها: سخن سبز
ادامه مطلب
[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 20:18 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد

دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست

اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود

مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم . . .


برچسب‌ها: داستان ها و حکایات جالب
[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 20:17 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

دو کلمه « آری » و« نه » که تلفظشان آسان می نماید

کلماتی هستند

که برای ادای آن اندیشه ومطالعه فراوان لازم است .
 

اگر هدفی برای زندگی ؛

و قلبی برای دوست داشتن ؛ 

و خدایی برای پرستش داری ؛

بدان که بی گمان خوشبختی !

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود ...

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید...

هرگز لبخند را ترک نکن،حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود ...

 تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی،ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی ...

 هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران ...

 هرگز لبخند را ترک نکن،حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود ...

پيشنهاد مي کنم از امروز .........


ادامه مطلب
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 13:57 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
به يک جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
اوني که زود مي رنجه زود ميره، زود هم برمي گرده. ولي اوني که دير مي رنجه دير ميره، اما ديگه برنمي گرده ...

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
رنج را نبايد امتداد داد بايد مثل يک چاقو که چيزها را مي‏ بره و از ميانشون مي‏ گذره از بعضي آدم‏ها بگذري و براي هميشه قائله رنج آور را تمام کني.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
بزرگ‌ترين مصيبت براي يک انسان اينه که نه سواد کافي براي حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم براي خاموش ماندن.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
مهم نيست که چه اندازه مي بخشيم بلکه مهم اينه که در بخشايش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
شايد کسي که روزي با تو خنديده رو از ياد ببري، اما هرگز اوني رو که با تو اشک ريخته، فراموش نکني.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگ‌ترين هنر دنياست.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
از درد هاي کوچيکه که آدم مي ناله؛ ولي وقتي ضربه سهمگين باشه، لال مي شه.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
اگر بتوني ديگري را همونطور که هست بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو کاملا واقعيه.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
هميشه وقتي گريه مي کني اوني که آرومت مي کنه دوستت داره اما اوني که با تو گريه ميکنه عاشقته.

به يک‏ جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛
کسي که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همين بيشتر از اينکه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش.

و بالاخره خواهيدفهميد که :
هميشه يک ذره حقيقت پشت هر"فقط يه شوخي بود" هست.
يک کم کنجکاوي پشت "همين طوري پرسيدم" هست.
قدري احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.
مقداري خرد پشت "چه ميدونم" هست.
و اندکي درد پشت "اشکالي نداره" هست.

.....


برچسب‌ها: خدا
ادامه مطلب
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 13:51 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...

زاهد گفت: مال تو کجاست؟

جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

زاهد گفت: من هم


برچسب‌ها: جالب ها
ادامه مطلب
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 13:42 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

.gif اینجا باید یک نفس عمیــــــق کشید!! آبشار زیبا تفریحی جهانگردی نسیم خنک رو حس میکن

"کشیدن" فعل سختی است..

گاهی درد

گاهی انتظار

و گاه؛

"دست  کشیدن"

از تمام آنچه خواستی و نشد..


برچسب‌ها: جالب ها
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 2:23 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

  ناله قو

                                                             عشق قوعشق قو

                                           شنیدم که چون قـوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فـریبا بـمیرد
شب مرگ ، تنها ، نشیند به موجی
رود گـوشه ای دور و تـنها بـمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد
شب مرگ ، از بیم ، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی ! آغوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد.

  دکتر مهدی حمیدی شیرازی


برچسب‌ها: شعر
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 1:21 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

1-مادر ، مادر اگر چشمان سرخ پر غمت را، از اشک گاهی سیر می کردم، ببخشید !

گاهی اگر دلواپسی ساده ات را، بی منطقی تعبیر می کردم، ببخشید !
مادر ، مادر اگر چشمت به کوچه خیره می شد، و من همیشه دیر می کردم، ببخشید !
مادر ، اگر گاهی برایت توی قصه، روباه ها را شیر می کردم، ببخشید !
مادر ، مادر فقط یک چیز میخواهم بگویم ، تنها شما را پیر می کردم، ببخشید !!


برچسب‌ها: شعر
ادامه مطلب
[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 21:20 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

- نامت ؟
-
آدم!

-
فرزند چه کسی؟
-
مرا نه پدری ست و نه مادری.     بنویس اول یتیم عالم خلقت!

-
محل تولد؟
-
بهشت پاک

-
اینک محل سکونت؟
-
زمین خاک!


-
آن چیست بر گرده نهاده ای؟
-
امانت است!


-
قدت؟
-
روزی چنان بلند که همسایه خدا… ! اینک به قدر سایه بختم به روی خاک!


-
اعضای خانواده؟
-
حوای خوب و پاک، قابیل دهشتناک، هابیل زیر خاک

-
روز تولدت؟
-
در جمعه ای! به گمانم که روز عشق!

-
رنگت
-
اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه!

-
وزنت؟
-
نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست…! سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین!

-چشمت ؟

رنگی به رنگ بارش باران که ببارد از آسمان!


-
جنست؟

-
نیمی مراست ز خاک و نیمی دگر خدا!

-
شغلت؟
-
در کار کشت امید به روی خاک.

-
شاکی تو؟
-
خدا!!!

-
نام وکیل؟
-
آن هم فقط خدا!

-
جرمت؟
-
یک سیب از درخت وسوسه!

-
تنها همین؟
-
همین و بس!!!


-
حکمت؟
-
تبعید در زمین!

-
نام شریک جرم؟
-
حوای آشنا...
-
ترسیده ای؟
-
کمی...

-
ز چه؟
-
از آن که شوم من اسیر خاک!

-
آیا کسی به ملاقاتت آمده؟
-
بلی!

-
چه کس؟
-
گاهی فقط خدا!

-
داری گلایه ای؟؟؟
-
دیگر گله که نه! ولی...

-
ولی که چه؟
-
حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!

-
دلتنگ گشته ای؟
-
زیاد!

-
برای که؟
-
تنها فقط خدا!

-
آورده ای سند؟
-
بلی!

-
چه؟
-
تنها دو قطره اشک!

-
داری تو ضامنی؟
-
بلی!

-
چه کس؟
-
چه کس به جز خدا!

-
و آخرین دفاع؟
-
می خوانمش چنان که اجابت کند دعا!


برچسب‌ها: شعر
[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 20:59 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

* مردی به پیش زنش آمد و به او گفت : "نمی دانم امروز چه كار خوبی انجام دادم كه یك جن به نزدم آمد و گفت كه یك آرزو كن تا من فردا برآورده اش كنم" زن به او گفت : "ما كه 16 سال اجاقمون كوره و بچه ای نداریم، آرزو كن كه بچه دار شویم. مرد رفت پیش مادرش و ماجرا را برای او تعریف كرد؛ مادرش گفت : "من سالهاست كه نابینا هستم، پس آرزو كن كه چشمان من شفا یابد" مرد از پیش مادرش به نزد پدرش رفت؛ پدرش نیز به او گفت : "من خیلی بدهكارم و قرض و قوله زیاد دارم از اون فرشته تقاضای پول زیادی كن"
مرد هرچه كه فكر كرد هوای كدامشان را داشته باشد؟

كدام یك از این افراد تقدم دارند،زنم؟ مادرم؟ پدرم؟
تا فردا راه چاره را پیدا كرد و با خوشحالی به پیش جن رفت و گفت :

" آرزو دارم كه مادرم بچه ام را در گهواره ای از طلا ببیند.


برچسب‌ها: داستان ها و حکایات جالب
[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 19:59 ] [ معصومه هاشمی زاده ]

     

خدا قوت


برچسب‌ها: متفرقه ها
[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 17:35 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
لئوناردو داوينچي"به هنگام كشيدن تابلوي شام آخر،دچار مشكل بزرگي شد.او مي بايست نيكي را به شكل«عيسي» و بدي را به شكل «يهودا»يكي از ياران عيسي، كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند،تصور مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرماني اش را پيدا كند.روزي در يك مراسم همسرايي،تصوير كامل مسيح را در چهره ي يكي از جوانان همسرا يافت.

جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش طرحهايي  برداشت 

                                                                 

 سه سال گذشت،تابلو شام آخر،تقريبا تمام شده بود اما داوينچي هنوز يراي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.نقاش پس از روزها جستجو،جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت. از دستيارانش خواست او را به كليسا بياورند.گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند. دستياران داوينچي سر پا نگهش داشتند و در همان حالت،داوينچي از خطوط بي تقوايي،گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بود،طرحي كشيد.   وقتي كار تمام شد گدا،كه ديگر مستي از سرش پريده بود،چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از گفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلا ديده ام.»                                           داوينچي شگفت زده پرسيد:  «كجا؟»                                                                                                                                 سه سال قبل ....پیش از اينكه همه چيزم را از دست بدهم،زماني كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم و زندگي زيبايي داشتم،هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم....!!


برچسب‌ها: داستان ها و حکایات جالب
[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 13:22 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
سکانس اول:

حرف دلت رو امروز بزن!

اگر امروز گفتی اسمش حرفِ دلِ

اگر نگفتی فردا میشود دردِ دل ...

سکانس دوم:

بچه که بودی از نقاشی هایت هم 

می توانستند به روحیاتت پی ببرند...

بزرگ که می شوی  ،

 از حرفهایت هم نمی فهمند 

در دلت چه خبر است !

سکانس سوم:

خداوند سرچشمه و منشا

همه محبتهاست

 و برای در آغوش کشیدن ما

لحظه شماری می کند ...

از بنده هایش دور شویم

و به آغوش خودش پناه ببریم...

سکانس چهارم:

پس بیا

مشکلات و دردها را 

دورت نچین تا دیوار شوند ...

زیر پایت بگذار تا پله شوند ...

سکانس پنجم:

پروانه من !

پيله ات را بشكاف ،

تو به اندازه پروانه شدن زيبايي...

[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 13:19 ] [ معصومه هاشمی زاده ]
<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

معصومه هاشمی زاده ، در سال تحصیلی جدید ، دبیر ادبیات آموزشگاه شهید انوری
طرقبه (استان خراسان رضوی)هستم.

باساختن یک وبلاگ که بیشتر از چند دقیقه وقتم را نگرفت توانستم به راحتی و در فضایی ساده و صمیمی با مخاطبان خود تعامل داشته باشم و تبادل تجربه کنم .
کلاس درس من از کلاسی محدود به ساعات خاص و مکان خاص تبدیل به کلاسی دائمی و به بزرگی دنیا شد.
بزرگترین حسن وبلاگ مثل کتاب ،انتقال راهنمایی ها از نسلی به نسل های دیگر است.
امام صادق (ع) فرمودند : دانشت را بنویس ودر میان برادرانت بپراکن که چون از این سرای در گذشتی ،نوشته هایت را به میراث گذاری . زیرا برای مردم روزگاری پدید می آید که با هم تماس ندارند مگر به وسیله نوشته های یکدیگر.
لطفا جهت مشاهده تمامی مطالب روی عناوین مطالب در قسمت بالا کلیک کنید .
ممنون از نظرات سازنده شما عزیزان.

برچسب‌ها وب
شعر (23)
خبر (2)
خدا (1)
امکانات وب
Online User